یه کم بهم وقت بدید
سلام به همگی
راستش میدونم بدقولی کردم، ولی اصلاً توی مود نوشتن درباره کانادا نیستم، چندروز پیش پدرم از ایران زنگ زد و خبر فوت مادربزرگ رو داد، خیلی حالم گرفته شد.
اصلاً حس نوشتن نیست. مساله شخصی من ربطی به بلاگ نداره، ولی دیدم شاید به عنوان یه تجربه تلخ لازم باشه توی بلاگ بگم. این اتفاق برای همه میافته و نمیشه جلوشو گرفت ولی، امیدوارم برای هیچ کس در چنین شرایطی که الان من هستم اتفاق نیفته.
خیلی سخته، چون یه مهاجری که مثل ما خودشو رسونده تا اینجا و در حال جا افتادنه نمیتونه دوباره برگرده ایران. از طرفی هم فشار روحی که به آدم وارد میشه خیلی سخته. این یه واقعیت و کاریش نمیشه کرد. باز هم امیدوارم برای هیچکدومتون در شرایط مهاجرت این اتفاق نیفته، ولی اگه واقع بین باشیم، کاریش نمیشه کرد و باید از الان بهش فکر کرد.
فقط باید صبور بود و آروم. همین.
یادش بخیر، بهم میگفت: میخوای بری چیکار؟ کی برمیگردی؟
من بهش قول داده بودم زمستون سال دیگه ببینمش، ولی .... .
بیخیال، اینهار نگفتم که حالتونو بگیرم، گفتم که بدونید در کنار هیجانات مهاجرت، این چیزها هم ممکنه باشه.
موفق باشید و امیدوار و شاد
نظرات ()
