ما میریم کانادا

تحقیقات من و همسرم درباره مهاجرت به کانادا از همه‌جا و همه‌کس

مشکلات روحی در روزهای اولیه مهاجرت

سلام به همگی

اول از هر چیزی باید تشکر کنم از همه دوستان با معرفتی که کامنت گذاشتن و به من انرژی دادن. دست همگی درد نکنه، به همه‌ی کامنت‌ها جواب دادم و باز همه به همه دوستان عزیز خواننده می‌گم: بابا حتی یه کلمه هم شده بنویسید و بیاید چیزی به نام خواننده خاموش رو ورداریم، اگه من به فرض مثال یه وقتی می‌زارم و دوکلمه اینجا می‌نویسم و شما هم زحمت می‌کشید و می‌خونید، خوب بابا چرا کامنت نذاری؟ چرا آخه؟ چرا؟ نه به من بگید چرا؟نیشخند ولی باز هم دستتون درد نکنه.

همونجور که قول داده بودم، می‌خوام در مورد مشکلات روحی که بعداز مهاجرت ممکنه بوجود بیاد بنویسم، البته امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاید، ولی تا جایی که ما شنیدیم و تجربه کردیم، پیش میاد، کم و زیاد داره، ولی پیش نیومدن فکر نکنم داشته باشه.

من هیچ تخصصی در رشته روانپزشکی ندارم و راستش با عرض معذرت هیچ اعتقادی هم به دکتر روانپزشک و روانشناس ندارم(شرمنده دوستانی که در این مقطع تحصیل کرده یا می‌کنند)، چون اعتقاد دارم هرکسی خودش بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌تونه با تحقیق و فکر مشکل خودشو حل بکنه و چیزی که در ادامه می‌نویسم، فقط برداشت‌های خودم و همسرم از موضوع مهاجرته و نه بیشتر.

اگه با مطالب من آشنا باشید، خوتون بهتر می‌دونید که من آدمی نیستم که الکی از جایی یا کسی یا چیزی تعریف بکنم یا کسی یا چیزی یا جایی رو خراب بکنم. حتی اگه اون جا کانادا باشه و ما براش هزینه و زمان گزافی رو پرداخت کرده باشیم.

دوستانی که دارن مهاجرت می‌کنن و در پروسه مهاجرت هستن هم بدونن که نه می‌خوام بگم خیلی کانادا بده و نه می‌خوام بگم کانادا خیلی خوبه. البته اینو خیلی جدی می‌گم که ممکنه برای بعضی افراد کانادا جهنم و برای بعضی‌ها هم بهشت باشه ولی برای من و همسرم مکانیه برای پیشرفت و زندگی بهتر به چندین دلیلی که شاید به زودی عنوان بکنم الان بیشتر به موضوع مشکلات بپردازیم.

اینکه چرا مشکلاتی بعداز مهاجرت پیش میاد چندین علت می‌تونه داشته باشه:

راستش بهترین چیزی که برای این مشکل توی فرهنگ عامه ایران‌زمین وجود داره ضرب‌المثل: مرغ همسایه غازه (البته با این تفاوت که همسایه محترم واقعاً بجای مرغ غاز داره ها نه اینکه ما مرغهای همسایه رو غاز فرض می‌کنیم)، هستش.

درسته، مرغ همسایه غازه و شاید همسایه محترم بجای مرغ هر روز غاز بر بدن مبارک می‌زنه  و این از دید منی که دارم هر روز مرغ می‌خورم، خیلی سوزش داره و من هر روز دلم می‌خواسته یه روزی غاز بخورم، ولی شاید هیچوقت در زمانی که داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که عجب حالی می‌کنه همسایه محترم، به این موضوع فکر نکردم که، بابا اون بیچاره هم دیگه دلش از غاز زده شده و شاید دیگه غاز خوردن واسش عادی شده.

اصلاً بگذارید یه جور دیگه بگم:

اینجا هم آدم داغون پیدا می‌شه، زیاد هم پیدا می‌شه، از ایران بدتر هم پیدا می‌شه.

اینجا هم دودره باز پیدا می‌شه، که بخواد از شما سوء استفاده بکنه و شما باید حواستون جمع باشه. (البته من خدایی کانادایی با این خصوصیت پیدا نکردم، ولی این هندی‌ها و چینی‌ها تا دلتون بخواد اینکارن)

اینجا هم اگه حواست نباشه شرکت‌ها ممکنه(به ممکنه توجه کنید) سرتون کلاه بگذارند و شما باید به زور حقتون رو بگیرید، کما اینکه در یک مورد که واستون در آینده شرح می‌دم برای ما این مشکل پیش اومد.

اینجا هم ممکنه وقتی توی مترو می‌شینید، بجای اعلام ایستگاه بعدی، چهارتا ایستگاه قبل‌تر رو پیج بکنه.

و هزاران مورد دیگه.

همه اینها از اونجا ناشی می‌شه که خود من و یا مهاجر دیگه، از کانادا توی ذهن خودش یک کشور ایده‌آل رو تصور می‌کنه.(خود من با اینکه بین دوستانم به زیادی واقع گرایی مشهورم، و در مورد مهاجرت خیلی سعی کردم واقعگرایانه به موضوع نگاه کنم، ولی در مواردی توی ذوقم خورد) و در روز‌های اولیه مهاجرت، بعلاوه استرس‌هایی که داشتی، یک دفعه با خودت می‌گی: ای بابا اینجا هم که عین ایران خودمونه!!!!!تعجب و هرچی بیشتر پیش می‌ری که می‌بینی اینجا هم زندگی سخته. (دوستان عزیز زندگی همه‌جا سخته، اینو می‌دونم) و باید براش تلاش بکنی، تازه اینجا یه جورایی سخت‌تره، چون جداً باید همه‌ چیز رو (دقیقاً همه چیزرو، متاسفاته بجز ازدواجنیشخند) از اول شروع بکنی و برای کسی که توی ایران یه زندگی داشته(هرچند ممکنه اون زندگی کوچیک و کم باشه) یه کم سخته و  ممکنه با خودش فکر کنه، ای بابا، دوباره باید از اول شروع کنم، این چه کاری بود انجام دادم و خلاصه ممکنه خیلی حال گیری باشه و حالتون گرفته بشه(امیدوارم اتفاق واستون نیفته).

اونهایی توی این بازی برنده هستن که چند کار رو انجام بدن:

  1. به نقاط مثبت مهاجرت نگاه کنید
  2. بلند مدت فکر کنید، اینجوری پیش خودتون فکر کنید که من ١٠ سال دیگه توی ایران می‌موندم به کجا می‌رسیدم، حالا اگه ١٠ سال تلاش کنم کجا خواهم بود
  3. سعی کنید به همسرتون دلگرمی بدید، توی مواردی ممکنه یکی به اون یکی بگه: به نظر تو ما کار درستی کردیم که اومدیم، یا یکی از طرفین یا بچه‌تون بگه چرا ما اومدیم؟ سعی نکنید با پرخاشگری و روشن کردن آتیش همه چیز رو خراب کنید. می‌دونم کار سختیه، ولی هرکی داشت کم می‌آورد جلوی اون یکی رو بگیره و آرومش کنه.(کما اینکه برای هم من و هم همسرم این مورد پیش اومد و تونستیم از اون خداروشکر با موفقیت بیرون بیایم.)
  4. وقتی از چیزی در اینجا راضی هستید سریع به مقایسه با ایران بپردازید و توجه طرف ناراضی رو به اون جلب کنید و در عوض مواردی که توی ذوفتون زده رو بی‌تفاوت از کنارش رد بشید.
  5. در موقع خرید کردن با اینکه سخته، به مقایسه قیمت اجناس با ایران نپردازید، چون توی ٩۵ درصد موارد بهتون قول می‌دم بازنده شمایید و حالگیری می‌شه، اینجا بدون روبایسی (شاید هم وایسی شاید هم یه چیز دیگه) همه چیز از ایران گرونتره.

این مواردی بود که الان به ذهنم رسید، سعی کنید خودتون هم توی همین رویه پیش برید، همینطور از دوستانی که در کانادا زندگی می کنن هم خواهش می‌کنم، مواردی رو که به ذهنشون می‌رسه و تجربه کردن در قالب کامنت بگذارند تا بقیه دوستان هم استفاده بکنن.

با این مطالب نمی‌خوام بگم کانادا بده، نیاید کانادا، نه، اصلاً. من از اومدنم راضی هستم و اصلاً هم قصد برگشتن ندارم، ولی اگر فکر می‌کنید که توی ایران زندگی راحتی دارید و همه چیز خوب پیش می ره، پیشنهاد می‌کنم در مهاجرت به کانادا تجدید نظر کنید.

در آینده یه پست جدی دارم در مورد اینکه چه کسانی به کانادا بیان واسشون خوبه و چه کسانی نیان واسشون بهتره.

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩

اولین‌ها

سلام به همگی

داستان ما به اونجا رسید که ما حدود ساعت ۵:١۵ دقیقه بعدازظهر به وقت ادمونتون وارد فرودگاه شدیم و بعد از اجرای کارهای اولیه یا به عبارتی لندد، به سمت درب خروجی رفتیم و در اونجا دایی و خانواده دایی همسری منتظرمون بودن.

نکته

نمی‌خوام اونهایی رو که کسی رو اینجا ندارن و می‌خوان بیان و یا دارن میان بترسونم، ولی خدایی داشتن فامیل ویا یک دوست چه توی لحظات اول ورود و چه آینده خیلی، خیلی کمک می‌کنه.

اولین چیزهایی که توی راه فرودگاه بین‌المللی ادمونتون تا خونه توجهمون رو خیلی جلب کرد (و الان دیگه خیلی خیلی عادی شده) چند چیز بود:

  1. هوای گرم و مطبوع ادمونتون در تابستان
  2. بوی علف تازه که خیلی حال می‌ده (در حدی که آدم به گوسفندا حسادت می‌کنهنیشخند)
  3. چراغهای روشن خودروهای در حال حرکت
  4. نداشتن پلاک جلو خودروها
  5. رعایت فاصله ایمنی بین خودروها در جاده
  6. حرکت خودروهای در بین خطوط
  7. رعایت حق تفدم در رانندگی
  8. خلوتی معابر
  9. و از همه زیباتر آسمون تمیز و وسیع ادمونتون به همراه ابرهای سفید درخشان که خدایی من هیچوقت (حتی توی تمیز‌ترین جاهای ایران) چنین آسمونی ندیدم. (همسری هم در این زمینه با من موافقه)

یکی از مواردی که چند روز اول ممکنه تازه‌واردین رو اذیت بکنه( برای ما فقط ۴٨ ساغت، اون هم بصورت خیلی خفیف اذیت شدیم) تغییر ساعته که باید با یک استراتژی اساسی حلش کرد.

استراتژی حل تغییر زمان خواب برای تازه‌واردین:

خیلی سادست، هر موقعی که رسیدین کانادا، اگه داشتین از بی‌خوای می‌مردین، (که معمولاً همینطوره) نرید زود بخوابید، صبر کنید تا ساعت ١٠ یا ١١ شب، بعد تشریف ببرید بخوابید، اگر هم فکر می‌کنید بدنتون عادت نداره باید بگم که سخت در اشتباهید، انقدر خسته‌اید که زود خوابتون می‌گیره ولی، ولی احتمالاً ساعت ۴ یا ۵ صبح از خواب بیدار می‌شید و فکر می‌کنید که دیگه نمی‌تونید بخوابید، ولی باید بگم که اگه یه کم تلاش کنید خیلی راحت خوابتون می‌بره، این کار رو یکی دو روز انجام بدید و از خواببدن بعدازظهر جداً خودداری کنید، قول می‌دم سریع به موضوع عادت کنید. اگر هم از اون ادمهایی هستید که خیلی توی خواب بدقلق هستید، از همون ایران خودمون چندتا قرص خواب (با مشوت پزشک) با خودتون بیارید و شب قبل از خواب بزنید بر بدن.

 

اگه تابستون به کانادا میاید، چیز جالبی که همون شب‌های اول واستون جالبه روشن بودن آسمون در ساعتهای شبه (البته تاریک می‌شه، ولی نه اونجوری که توی ایران می‌شد) و طلوع خورشید در کله سحر.

و اگه زمستون میاید،(که پیشنهاد می‌کنم این کار رو اگه می‌تونید نکنید) تاریک شدن آسمون در ساعت ۵ تا ۶ عصر و طلوع به زور خورشید در ساعت ٨ صبحه (شاید هم دیرتر) تاره وقتی هم میاد بالا، نیاد بهتره، با یه نور مایل و بدون گرما،(شمع در مقابلش قوی‌ترهچشمک)

در پست بعد سعی می‌کنم در مورد مشکلات روحی که بعداز مهاجرت ممکنه بوجود بیاد توضیح بدم.

بابا یه کامنت بذارید، بدونم دارید می‌خونید، وفتی خاموش میاید و میرید، من هم متوجه نشم، بخدا دلسرد می‌شم.

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩

تغییر ایمیل وبلاگ

سلام به همگی

از امروز ایمیل وبلاگ تغییر می‌کنه و از دوستان می‌خوام که اگه سوالی داشتن با ایمیل جدید مطرح کنند و از پاسخ دادن به سوالاتی که به ایمیل قبل ارسال می‌شه معذورم.

همچنین دوستانی که می‌خوان جواب سوالشون به ایمیلشون ارسال بشه، لطفاً سوالشون رو از طریق ایمیل مطرح کنند، نه اینکه توی کامنت‌ها سوال رو مطرح کنند و بعد آخرش بنویسند: لطفاً به ایمیل جواب بدید.

ایمیل جدید بلاگ هم هست:

لینک ایمیل را از بخش ایمیل بلاگ دریافت نمایید

 

منتظر ایمیل هاتون هستم.

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : متفرقه

سفر به کانادا (3)

سلام

مرسی از کامنت‌هاتون و همدردیتون

الان می‌خواستم ادامه سفر رو بنویسم، دیدم که ای بابا چقدر کند پیش رفتم، تصمیم دارم امشب گازشو بگیرم، تا تموم بشه.

خلاصه به ورودی گیت گذرنامه فرودگاه امام رسیدیدم و توی یک صف کوتاه و خلوت برای چک کردن پاسپورت و دادن و نشون دادن برگه عوارض خروج.

نوبت ما شد و با همسری رفتیم جلو، از اونجایی که قیافه ما دوتا خیلی جوون می‌زنه (حدود ٢١-٢٢ سال) برادر محترم گذرنامه‌ای فرمودند(در حال دیدن ویزا) کجا می‌رید؟

ما هم صادقانه(چیزی دیگه‌ای نمی‌تونستیم بگیم) کانادا.

ایشون گفتن: کی برمی‌گردید.

من هم گفتم: برای زندگی می‌ریم، اگه ملاحظه بفرمایید، نوشته.

ایشون هم زیر چشمی‌ نگاهی به دوتامون انداخت و گفت: چقدر پول دادید، این‌هارو واستون زدن؟(با لحنی که می‌خواست بگه این ویزاها جعلی هستن).

من هم در کمال خونسردی گفتم، بدون پول وکیل حدوداً ٢ میلیون تومن.

خلاصه، دادشمون هرچی اینور و اونور کرد که یه چیزی جعلی پیدا بکنه، نتونست و مهرشو زد توی پاسپورت عزیز و گفت بفرمایید (با عصبانیت خاصی، که انگار ما داریم در حق ایشون نامردی می‌کنیم و باید ایشون رو هم با خودمون می‌بردیم).

از این گیت هم به خوبی و خوشی رد شدیم. بعد از گیت، جلوی صرافی فرودگاه ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم، به جای اینکه یاد خونواده بیفتم، یادم اومد که یه تراول ۵٠ هزار تومنی توی جیبم دارم و یکی هم همسری داره، پس سریع رفتیم و به دلار کانادا تبدیل کردیم. البته با کلی اختلاف قیمت نسبت به بازار تهران و اخرین ریال‌های موجود رو هم به دلار تبدیل کردیم.

به طرف گیت ایران ایر و ورود به هواپیما رفتیم و بعداز نشون دادن بلیط و کارت پرواز، سر جامون نشستیم و کوله پشتی‌هامون رو هم چپوندیم بالای سرمون. هنوز موبایلم رو خاموش نکرده بودم که زنگ خورد، پدرم پشت خط بود، با بغض وضعیت پرواز رو پرسید و تا اومدم توضیح بدم، زدم زیر گریه و قطع کردیم. این موضوع ٣-۴ باری تکرار شد، تا اینکه اعلام شد که پرواز ۴۵ دقیقه‌ای تاخیر داره.راستش ما زیاد نگرام نبودیم، چون ۴-۵ ساعت وقت آزاد توی لندن داشتیم و برای ما زیاد اتفاق خاصی نمی‌افتاد. خلاصه هواپیما که قرار بود یک بویینگ ٧۴٧ باشه ولی یک ایرباس آ٣٢٠ بود (من داغ بویینگ رو به گور می‌برم) بعد از ۴۵ دقیقه تاخیر شروع به تاکسی برای پرواز کرد.

همین‌جا داستان رو نگه داریم و من یک توصیه به دوستانی که می‌خوان مهاجرت بکنن داشته باشم.

توصیه:

برای بار همراه مسافر (باری که داخل کابین قراره با خودتون ببرید) از کوله پشتی استفاده نکنید، چرا؟

  1. فضای کوله پشتی کوچیکه (هرچقدر هم که بزرگ باشه)
  2. الکی به کمر خودتون فشار میارید، چون مطمئنا تا خرخره می‌خواید پرش بکنید.
  3. با اون باری که قراره شما با خودتون بیارید، احتمال پاره شدن بند‌های کوله پشتی زیاده
  4. ...... .

پس چیکار کنیم؟

راستش ما کوله پشتی آوردیم، ولی مسافر‌های با تجریه از کری‌آن استفاده می‌کردن، همون چمدون‌های خودمون، ولی با سایز کوچیک، هم چرخ داره، هم جا داره، هم بندش پاره نمی‌شه.

فقظ نرین یه چمدون بخرید، بگید این کری‌آن ه، سایز کوچیک، آفرین مهاجرهای خوب.

خلاصه بریم سر اصل مطلب:

پرواز شروع شد و بعد از تقریباً ۵-۶ ساعت ما به سلامت و با هیجان در موقع لند ( بدلیل باحال بودن خلبان عزیز) به لندن رسیدیم.

فرودگاه لندن با تمام بزرگی که داشت، ولی از فرودگاه امام راحتتر می‌تونستین مسیر‌یابی رو انجام بدید و راهتون رو پیدا کنید و البته خیلی هم شلوغ بود، چند وقت قبل از مهاجرت مستندی رو دیده بودم که می‌گفت در روز ١۴٠٠٠پرواز در این فرودگاه انجام می‌شه. خلاصه، بعداز پیاده شدن از هواپیما، به سمت ترافیک ایرکانادا حرکت کردیم.

برای ورود به بخش ترانزیت باید از یک گیت شلوع رد می شدیم، توی این گیت که همه مسافرها باید بلااستثنا کفش، کمربند، و هر وسیله فلزی دارند رو از خودشون جدا بکنند و از یک گیت عبور بکنن، همچنین  بار دستیتون بوسیله دستگاه چک می شه.

نکته:

 از بردن مایعات و کرم و امثال این جور چیز ها، بیشتر از 50 میلی گرم خودداری کنید، چون توی همین گیت در صورتی که بیشتر از 50 میلی گرم باشه، یکجا می ره توی سطل آشغال، از ما گفتن بود.

به ترافیک ایرکانادا رسیدیم و برای گرفتن کارت پرواز دوم (مسیر لندن - ادمونتون) توی یک صف کوتاه منتظر شدیم.

توجه:

در بدو ورود به یک کشور اروپایی و یا آمریکایی (شاید بقیه جاهای دنیا هم این فرهنگ هست و من ندیدم، با فرهنگ Next Please  مواجه می شید که بسیار فرهنگ جالبیه. توی این فرهنگ یا شاید عادت، همه کسانی که در صف ایستادند، با یک فاصله چند متری از گیشه ای که قرار کارشون انجام بشه منتظر می مونن و زمانی که نوبتشون شد، صبر می کنن تا یکی از متصدی های گیشه بلند بگه Next Please و بعد به سمت کسی که آماده پاسخگویی هست می رن. دیگه نه نیازی به وجود دستگاه تعیین نوبت (مثل دستگاهایی که توی بانک ها هست وجود داره، نه اینکه استرسی که الان 20-30 نفر پشت سر آدم هستند و آدم رو هول می کنه.

نوبت ما که شد، رفتیم جلو و بلیط هامون رو نشون دادیم و کارت پرواز رو گرفتیم، و سراغ بارمون رو از مسول ترافیک گرفتیم، که ایشون گفتن، فبل از سوار شدن به هواپیما، با متصدی همونجا چک کنید و ما به سمت گیت ایر کانادا حرکت کردیم.

یادم نیست، قبل از گرفتن کارت پرواز، رفتیم توی شاپینگ فرودگاه یا فبلش، ولی یه یکی دو ساعتی هم این وسط به ولگردی در فرودگاه مشغول بودیم، که جاتون خالی خوش گذشت.

کل رسیدن ما تا گیت پرواز یه 15 دقیقه ای طول کشید(خدایی فرودگاه لندن، واقعاً بزرگه!!!)

به گیت پرواز ادمونتون رسیدیم، رفتیم سراغ متصدی مربوطه و سراغ بارهامون رو گرفتیم، ایشون هم گفتن 4تا چمدون بوده؟ ما هم گفتیم بله، و ایشون گفتن که 4تاش بارگیری شده و خیالتون راحت!!!!

با خبال راحت نشستیم تا وقت پرواز بشه، نزدیک زمان پرواز که شد، یکی از مهمانداران پرواز از توی تونل مربوطه اومد توی اتاق انتظار و شروع کرد به نوبت از ردیف 1 تا یه ردیفی رو صدا زدن (فرض کنید 30 تا 30تا) و مسافرها به نوبت وارد هواپیما شدیم، تا نوبت ما شد.

کارت پرواز رو نشون دادیم و وارد شدیم.

یک ایرباس آ320 یا آ300 بود(یادمه ایرباس بود) بسیار تمیز و مجهز. روی صندلی خودمون نشستیم و اتفافات فبل از پرواز و بعدش هم که پرواز. البته یه 15 دقیقه ای کنار باند، توی ترافیک فرودگاه معطل شدیم تا بتونیم پرواز بکنیم.

توی پرواز، اتفاق خاصی اتفاق نیفتاد، ولی به نظر من مهماندارهای ایرکانادا(شاید از بدشانسی ما بوده) اصلاً خوش اخلاق و مودب نبودن.

در ساعت آخر پرواز هم یک فرم بهمون دادن و گفتن وسایلی رو که همراه دارید لیست کنید، که ما هم لیست کردیم.

تشکر و مقایسه

همیجا جا داره از مسولین ایران‌آیر کمال تشکر رو بکنم، چون با بضاعت کم، بهترین پذبرایی رو از ما کردن و خداوکیلی اگه از من بپرسید پرواز ایران ایر بهتر بود یا ایر کانادا؛ خیلی جدی می‌گم ایران ایر. دمشون گرم، فقط ای‌کاش امکانات پروازیشون درست می‌شد. به نظر من پرواز ایرکانادا فقط هواپیماش جدید بود، وگرنه نه مهماندارهای مودبی داشت، نه غذای زیاد خوشمزه‌ای، نه جای پای درستی. فقط امکانات سرگرمیشون برای مسافر زیاد بود. توی پرواز می‌تونستی کلی فیلم برای دیدن انتخاب کنید و روی مونیتور جلوی صندلیتون با هدفون ببینید، یا کلی موزیک گوش کنید و یا مسیر پروازتون و وضعیت مکانیتون رو آنلاین چک کنید. در مجموع پرواز ایرکانادا از نظر امکانات پروازی خیلی خوب بود، ولی پرواز ایران‌ایر از لحاظ جای پا و پذیرایی خیلی خوب بود. ضمناً پرواز ایرکانادا در موقع لند اصلاً هیجان نداشت و آب تو دل هیچکی تکون نخورد، اصلاً حال نداد!!!

بعد از حدود 9ساعت پرواز به ادمونتون رسیدیم، بعد از پیاده شدن، به طرف گیت ورود به خاک کانادا شدیم و برگه های لند و پاسپورت هامون رو نشون دادیم و مارو به سمت گیشه مهاجرین راهنمایی کردند.

نکته

در کل طول سفر، پاسپورت و برگه لند دم دستتون باشه.

اول رفتیم و بارهامون رو از چرخ و فلک مربوطه گرفتیم و بعدش به سمت گیشه مربوط به مهاجرین حرکت کردیم.

توی یک صف 4 یا 5 نفری منتظر شدیم تا نوبتمون بشه، بعد از اینکه نوبتمون شد، افسر مربوطه برگه های لندمون و پاسپورتهامون رو چک کرد و برگه لند رو پر کرد و ازمون پرسید چقدر پول همراهمون داریم و ما هم گفتین انقدر.(نه پولی دید و نه جایی ثبت کرد)

بعد از ما یک آدرس توی کانادا خواست که بتونن برامون کارتهای پی آر رو بعد از 5 یا 6 هفته بفرستن، که ما هم آدرس ثابت (منزل دایی همسری) رو دادیم.

بعد گفت که لطفاً پایین برگه ها رو امضا کنید، و ما هم امضا کردیم.

توجه

این امضا در آینده روی کارت پی آر شما چاپ می شه، پس امضای الکی نکنید.

و بعد روی ویزاهای عزیز یک ضربدر گنده زد و مهر کرد و با یک لبخند دلنشین فرمود: ول کام تو کانادا یا همون Welcome to Canada.

و یک کپی از برگه هایی که پر کرده بود و به پاسپورتهامون منگنه کرد، که تا زمانی که کارت پی آر بیاد، بتونیم کارهای اداریمون رو در کانادا انجام بدیم.

کارمون که تمون شد به سمت گیت خروجی حرکت کردیم. دیگه مت فقط توی فرودگاه بودیم و کل مسافرهای پرواز ما رفته بودند. مدارکمون رو به همراه برگه ای که توی هواپیما از وسایل همراهمون داشتیم نشون دادیم. ازمون خواستن که برای چک آخر بریم. قرار بود چمدونهامون از زیر ذستگاه رد بشه و باز بشه، که دم خانمه گرم، گفت چون می دونم خسته هستید و تازه وارد هستید نمی خواد این کار رو بکنید، فقط چیزهایی رو که دارید و توی این لیست نوشتین رو اگه کامل نیست کامل کردیم ارزش مالی هر کدوم رو نوشتیم، و بعد ازمون خواست توی یک برگه، وسایلی رو که قرار در آینده به کانادا بیاریم بنویسیم، که ما هم نوشتیم و بهشون دادیم، ایشون هم سریع یک کپی از لیست گرفت و اصلش رو پیش خودش نگه داشت و یک کپی هم به ما داد که در آینده ازش استفاده بکنیم.

ایشون هم بهمون خوش آمد گفت و به سمت درب خروجی راهنماییمون کرد. و ما هم حرکت کردیم. درب خروج رو که باز کردیم، دایی همسری بهمراه خانواده جلوی درب با یک دسته گل گنده منتظر ما بودن، بعد از احوالپرسی و چاق سلامتی همگی به هم به سمت خونه حرکت کردیم.

نکته:

حالا می فهمم چرا داشتن فامیل در خاک کانادا 5 امتیاز داره! خیلی آدم از لحاظ جا افتادن، سریع پیش می ره.

اینم از سفر به کانادا، بالاخره تموم شد.

موفق باشید.

 

  
نویسنده : داود ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

اومدم سک سک کنم و برم

سلام

یکی از دوستان فرموده بودند (آقا مهدی عزیز) که چرا کمنت هار رو جواب نمی‌دی، دیدم حق با ایشونه، یه یک ساعتی فقط کامنت‌های محبت آمیز شما عزیزان رو دادم. اگه کمنتی بدون جواب مونده، که احتمالش باید زیاد باشه، لطف کنید و دوباره توی همین پست بپرسید، بتونم در خدمت دوستان هستم. باز هم از این دیرکرد عذر می‌خوام. همزمان دارم روی آخرین بخش سفر به کانادا کار می‌کنم، به زودی تموم می‌شه.

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : متفرقه

پاسخ کوتاه به چند سوال

امروز می‌خواستم ادامه حرکت از ایران و سفر به کانادا رو براتون بنویسم، ولی دیدم که بهتره به مسائل مهمتری بپردازم و یک سوال رو جواب بدم.(راستش این لحن سوال پرسیدن، باعث شد که خیلی بهم برخورده و شاکی هستمعصبانی)

سوال:

خانم سمیرا: "یعنی واقعا اینقدر سرتون شلوغه که وقت ندارین اینجا بنویسین ؟؟؟  
بعد از 3 ماه 3 تا پست گذاشتین فقط. ظاهرا اوضاعتون زیاد رو به راه نیست. به هر صورت امیدوارم موفق باشین."


جواب:

خانم سمیرا و دوستای محترمی که خواننده این وبلاگ هستید: روزی که من تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتم، فقط دلم می‌خواست تجربیات خودم و همسرم رو از مهاجرت به کانادا (که الان مطمئن هستم کار خیلی بزرگیه) با بقیه به اشتراک بزارم و از این طریق به هموطن‌هام و دوستای دیگه‌ای که می‌خوان دست به این کار بززگ بزنن، کمک کنم و همینطور از دوستای عزیزی که دست به این کار بزرگ زدن، درس بگیرم و از تجربیات اونها استفاده بکنم. که خداروشکر در مورد کسب تجربه از دوستان عزیزی که در کانادا هستن، تونستم استفاده بکنم و  کاملاً به من کمک کرده و امیدوارم تونسته باشم در این مدت به دوستانی که قصد انجام مهاجرت رو دارن کمکی کرده باشم.

قصدم این بود که پس از پایان مراحل مهاجرت، وبلاگ رو تعطیل کنم( چون عملاً ما دیگه اومده‌ بودیم کانادا و از پروسه مهاجرت خارج می‌شدیم. ولی اون زمانی که هنوز ایران بودم، وبلاگ دوستای عزیزم خورشید شب مهاجر رو می‌خوندم، که با مطلب جالبی برخورد کردم با عنوان: جریان کدخدای خارج رفته که واقعاً روی من تاثیر گذاشت. خلاصه مطلب هم این بود که وبلاگ‌های دوستان، زیاد به ادامه جریان مهاجرت و زندگی پس از ورود به کانادا اشاره‌ای نمی‌کنن و واقعاً میزان کمک‌ها در این زمینه پایینه.

برای همین تصمیم گرفتم که بلاگ رو ادامه بدم و تا زمانی که بتونم و در مطلب داشته باشم توی بلاگ بنویسم.

نمی‌خوام منت روی کسی بگذارم، این کار رو می‌کنم چون دوست دارم، ولی بعضی از دوستان جوری برخورد می‌کنن، که انگار این کار وظیفه منه و من موظف به این کار هستم!

اینکه ٣ماه مطلب نگذاشتم، به چند دلیله

  1. این که توی این ٣ماه دارم تجربه کسب می‌کنم، و نمی‌تونم هر چیزی‌رو که هرروز می‌بینم، بیام و توی بلاگ بنویسم، بعدش فرداش بیام و بگم: نه دوستان، چیزی رو که دیروز بهتون گفتم اشتباه بود. ممکنه با همین نوشته ساده من یک نفر به مشکل بزرگی بر بخوره، و فکر نمی‌کنم این درست باشه. برای همین تصمیم گرفتم تا از چیزی مطمئن نشدم، عنوان نکنم.
  2. راستش دلم نمی‌خواد مطالب ساده‌ای مثل سفر به کانادا به چند بخش تقسیم بشه، ولی دیدم اگه بخوام همه این مطلب رو یکجا بنویسم، چون زمانهای آزادم بسیار کوتاهه، ممکنه تا مدتها نتونم این کار رو انجام بدم، پس تصمیم گرفتم از زمانهای آزادم (هرچند) کوتاه استفاده بکنم و مطالب رو بصورت سریال‌وار براتون بنویسم (فکر می‌کنم بهتر از اینه که بعد از ٣ ماه یه مطلب بنویسم).
  3. دوستان محترمی که فکر می‌کنن مگه من دارم اینجا چیکار می‌کنم، باید عرض کنم که من در آن واحد دارم توی دورشته مختلف در دو مقطع مختلف درس می‌خونم ( لطفاً از فردا کامنت نذارید، که: اِ، کجا، چطوری، چی؟ چون جواب من اینه که بزودی) و فکرش رو بکنید که هر کدوم از این رشته‌ها خودشون چندتا درس دارن و هر درسی هم کلی امتحان.

خیلی مهم:

اینها رو نگفتم که بخوام منتی رو کسی بگذارم و بگم که دارم در حق کسی لطف می‌کنم، اینهارو گفتم، چون برای اولین‌بار توی این بلاگ عصبانی شدم. کسایی که از دست من عصبانی شدن هم می‌تونن دیگه این بلاگ رو نخونن. این بلاگ رو برای کمک ساختم، نه برای پول، نه برای اینکه مجبورم.

از بقیه دوستان عزیز معذرت می‌خوام و این‌همه تندی منو ببخشید.

نوشتن این جواب باعث شد که حق کسایی که می‌خواستن از ادامه سفر ما بدونن ضایع بشه، من از شماعزیزان هم معذرت می‌خوام.

ضمناً خانم سمیرا، روی صحبت من فقط شما نیستید، دوستان دیگه‌ای هم بودن که توی این مدت به بنده، مثل شما لطف داشتن.

کلاسم دار شروع می‌شه.

تا بعد

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩