ما میریم کانادا

تحقیقات من و همسرم درباره مهاجرت به کانادا از همه‌جا و همه‌کس

سفر به کانادا 2

سلام

یه ٢٠ دقیقه‌ای وقت دارم که ادامه سفر به کانادا رو براتون بنویسم. یه چیزه بی‌ربط:

همین الان، اولین پرزنتیشن خودم رو به زبان انگلیسی اجرا کردم، که خیلی سخت بود، ولی خدارو شکر تموم شد و شرش کنده شد!!!(البته تا ١ماه دیگه).

خوب، به اونجا رسیدیم که که ما رسیدیم دم در فرودگاه و با یک صف طولانی مواجه شدیم که برای چک کردن چمدونها، دم در فرودگاه امام درست شده بود. دردسرتون ندم، یه نیم ساعتی علاف شدیم تا اینکه بریم داخل.

بلافاصله اون خانمه!!!!(همون) توی بالندگو پیج کرد که مسافرهای محترم (ما رو می‌گفت) پرواز .... لندن برای دادن بارشون، به بخش بار ایران‌ایر مراجعه کنند، و ما هم با هر بدبختی بود ابن بخش رو پبدا کردیم(خدایی خیلی فرودگاه امام درهم و برهمه!!!، اینو وقتی متوجه می‌شید که با فرودگاهی مثل هیثترو لندن مقایسه بکنید) و بارمون رو تحویل دادیم(البته بجز کوله پشتی‌هامون) و خداروشکر هیچ اضافه باری هم نداشتیم. و بعداز تحویل گرفتن کارت پرواز دوباره پیش خانواده‌هامون برگشتیم تا ساعت حدود ٧:۴۵ که دیگه وقت خداحافظی اصلی رسید.

این بدترین قسمت مهاجرته، تا تجربش نکنید متوجه نمی‌شید. هیچوقت توی زندگیمون انقدر یکجا اشک نریخته بودیم. راستش یه لحظه با خودم گفتم: احمق جان داشتی زندگیتو می‌کردی، مگه مرض داشتی!!! خانواده به این خوبی، واسه چی ازشون جدا می‌شی!!! ولی کاری بود که باید انجام می‌دادیم، اینجا خیلی راحت می‌تونید تقابل منطق و احساس رو درک کنید!!!! و خوشبختانه با هر زجری بود از خونواده‌هامون جدا شدیم(الان که دارم اینو می‌نویسم، اشکم دوباره سرازیز شد!!!!گریه) و یه‌کم سعی کردیم به خودمون مسلط باشیم. به طرف گیت یکی‌مونده به آخر که که مربوط به گیت سپاه بود حرکت کردیم. هر کدوم یه کوله پشتی هم روی دوشمون. از هم جدا شدیم و کوله‌هامون رو توی دستگاه کنترل گذاشتیم و از گیت رد شدم، تا اومدم کولمو بردارم، برادر کنترل کننده فرمود: آقا این چیز کلفت و دراز چیه تو کولتونه!!!!تعجب (من شرمنده هستم، ولی عین جملشون بود، من که توی عالم خودم بودم و حسابی داغون، یه دفعه زدم زیر خنده و گفتم: راستش این چیزی که شما می‌گید توی کوله پشتی من نیست!!!!. ولی ..... (اینجاشو دیگه سانسور می‌کنم!!!!).

خلاصه، خودم هم کنجکاو شدم ببینم این چیزی که ایشون می‌گه، چی‌هست؟؟؟؟

پس سریع کوله رو باز کردم و دیدم، ای دل غافل!!! این چیزی که ایشون می‌فرمایند اینه:

این وسیله سرگرمی منه که هیچ‌وقت از خودم جداش نمی‌کنم، بله دسته بازی عزیز منو بهش می‌گه یه چیز کلفت و دراز.!!!!!

خلاصه در عین غمگینی، کلی با اون آقای کنترل کننده خندیدیمو و با اینکه دل خوشی ازشون نداشتم ولی با خوش‌رویی و معذرت‌خواهی ایشون این گیت رو هم رد کردیم و به همسری رسیدم و ماجرا رو براش تعریف کردم و ایشون هم زیر لب چهار تا چیز گفت و رفتیم به سمت گیت آخر، که گیت گذرنامه بود ...... .

کلاسم داره شروع می‌شه، تا بعد

فعلاً

موفق باشید

  
نویسنده : داود ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

سفر به کانادا ۱

سلام به همگی‌

بالاخره دارم مینویسم، الان که دارم این متلبرو مینویسم، سر کلاس درس هستم و از اونجایی که الان قراره تمرینات مینترم رو حاضر بکنیم، و من از قبل این کارو کردم، می‌تونم واستون بنویسم.

باز هم تاخیر در آپدیت کردن بلاگ!

راستش چند تا دلیل مهم داشت که توی این مدت اصلا آپدیت نکردم:

  1. سرمون خیلی‌ شلوغ بود و اصلا زمان آزادی وجود نداشت(ایشالا خودتون تشریف میارین، متوجه میشید).
  2. ما تازه خودمون داریم کشف می‌کنیم و یاد میگیریم، چطوری مینیم رهیو که خودمون چیزی ازش بلد نیستیم برای شما توضیح بدیم؟
  3. دلیل دیگه‌ای هم داره که الان یادم نمیاد!

امشب می‌خوام از خطر سفر به کانادا واستون بگم و یواش یواش میایم به کارهائی که انجام دادیم.

یه مورد خیلی‌ مهم، اینکه از این ببعد تجربه هائی که برامون میگم، مربوط به شهر ادمونتون هستش و ممکن در شهر‌های دیگه تجربه‌های ما فرق بکنه، پس حرفهای ما  رو ۱۰۰% ملاک قرار ندید و خودتون هم به دنبال راه‌های جدید باشید.

۲۸ جولای ۲۰۱۰ رو هیچوقت فراموش نمی‌کنیم. روز آخری که در ایران بودم، پر از استرس و نگرانی!

چمدان هامونو بسته بودیم و کلی‌ وسیله هم اضافه اومده بود که نمی‌شد هیچ جائی‌ جاشون داد، پس قیدشنو زدیم تا شاید در سفرهای آینده بتونیم با خودمون بیاریمشن.

همونطور که گفتم نفری ۲ تا چمدن که هر چمدان باید ۳۲ کیلوگرم بیشتر نشه، در این مورد خیلی‌ حواستنو بدید، چون ممکن اضافه بر بخورید، ضمنا دوستان با هر پروازی می‌رن، قبلش با ترفیکه اون شرکت هوپیمأی چک کنن، چون هر شرکتی وزن مربوط به خودشو داره.

شب به خونه پدربزرگ همسری رفتیم و همهٔ فامیل همسری و خونوادهامون اونجا جم شدن تا خداحافظی آخر رو انجام بدیم.

تا اینجا ماجرا اصلا ناراحت کنند نبود واو یه کوچولو گریهٔ همسری رو در اورد و شب هم با خنودی همسری و خونواده خودم برگشتیم خونه خودمون و قرار شد تا صبح با هم و در کنار هم بیدار بمونیم، البته وقتی‌ ساعت ۳ صبح بود همه قول مونو شکستیمو قررشد یه ۲ساعتی‌ بخوابیم تا ۵ صبح و ساعت ۵:۳۰ به طرف فرودگاه حرکت کنیم. همین کارو انجام دادیم و ساعت ۵ بیدار شدیم رأس ۵:۳۰ از خونه زدیم بیرون (بماند که چطوری ۴تا چمدنو ۲تا کل پشی وحشتناک سنگین رو از ۴ طبقه آوردیم پائین.

سات ۶:۳۰ رسیدیم فرودگاه و توی یک صاف طولانی برای ورود به فرودگاه و چک کردن چمدونهامون گیر افتادیم.

ای واااای، کلاسم داره تموم می‌شه!!!!

بقیشو به زودی واستون مینویسم!!!!

فعلا

  
نویسنده : داود ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩